Wednesday


وقتی زنی دوستت داره، وقت می دونی که تو رو چه جوری دوست داره، اما فکرش و هم نمی تونی بکنی که یه مرد دیگه رو چه جوری دوست خواهد داشت.
.
پسرو

آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد

آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد


.

Sunday

اخبار علمی: باکتری ها هم تنهایی را حس می کنند ...


.





خداحافظ پدر

...


آن هایی که ترافیک تهران را بهانه ی هزار ناراحتی می کنند، حتماً نشده تا به حال زیر باران یک سر و سرمای استخوان سوز، مانده باشند در ترافیکی که قصد حرکت ندارد هیچ طور، و دستانشان جا خوش کرده باشد روی دنده ی ماشین زیر دستانی که انگشتهایشان را می برند تا لب ها و می شمارند که نکند کم شده باشند و غرقه ی موسیقی باشند و زیر لب زمزمه کنند هر دو : ببین ببین که شکارت کنم بیبن ... و روی شیشه های بخار گرفته ی ماشین که نمی شود حتی به هوای بیرون دادن دود سیگار کمی پایین کشیدشان شکلک های خنده دار بکشند و دیالوگ هایی که دوست داشته اند و آن شعری که خوانده بودند با هم در فلان نمایش و مشاعره کنند برای باران :
"گفته بودم زير باران بودم تا ديروقت؟ ترسيدم گمت کرده باشم. کاش خيالت کنار من بند می‌شد..."

تمامی این لحظات را تا آن جا که با شب به خیر و خدانگهدار بر در خانه تمام شود، زندگی کنند، عاشقی کنند، بیارامند و دعا کنند برای ترافیکی که لحظات با هم بودنشان را تا نیمه ی شب می کشاند ...


حتماً نشده

مراثی

من با این بغض در گلو از رفتنت بگویم؟

Saturday


انسان اسکل چگونه انسانیست؟

انسانیست که در گوگل ریدر به دنبال پستی بگردد که هنوز پاپلیشش نکرده است.
بعله!


بت تراشی، کار خوبی نیست. من اما عادت دارم بت بتراشم از آدم ها.
انگار که آدمی را از نو بسازی برای خودت، حتی گاهی بی شناختش، و بعد هم بگذاریش گوشه ی معبدت به پرستش و بگذاری همان گوشه ی معبدت بماند و از دور ستایشش کنی فقط. و یادت بماند که این بت را تو تراشیده ای و نباید نزدیک شد به آن ،تنها باید از دور تحسینش کرد، از دور دوستش داشت، گاهی از دور عاشقش شد حتی ، و حواست را جمع کنی به مرزها به خطوط قرمز دور بت . حواست باشد که بت را نباید از جایگاهش پایین آورد ... باید در همان معبد بماند با عطر عود و بوی کندر، با هاله ی قدسیش.
این طور هاست که حواسم را جمع می کنم به مرزها، به هاله ی قدسی. به شرط عقل در دوست داشتنش حتی. یادم می ماند که شخصیت داستانیست که می نویسم، تصویریست در پس رنگ های بوم و تنها باید نظاره اش کرد از این سوی قاب، از این سوی متن، دوستش داشت و نزدیکش نشد ،که خورشید هم تنها از دور زیباست.
این طورهاست که فاصله می شود شرط بت تراشی و می ترسم از تبر در دستم که نزدیکش شوم، که بشکنمش.
اما، یک روزی هم می شود که مرزهایت را بشکنی، نزدیک شوی به معبد و بت های تراشیده ات. آن وقت است که شاید بفهمی آن چیزی که تمام این سال ها تو را دور ساخته از او ، آن چیزی که فاصله را گذاشته میان تو و آفریده ی آفرینش گرت، شرط عقل، نه، شرط ترس بوده . که می ترسیدی بت به واقع "آنی" باشد که تو تراشیده ای، که تو دوست داری و این بار به واقع عاشقش شوی. می ترسی از این عاشقیت.. از خدایی که نفس می کشد و می تواند تو را غرق کند در آغوشش ...
می ترسی؟
می ترسم
!

بر فراز آسمان برلین *


آدم باید بداند، یک زمانی، یک جایی که انتظارش را هم ندارد، خودش را، بی آنکه از قبل آماده باشد، متعجب می کند. نه از آن سوپرایز های خوشایند و دلنشین، از آن سوپرایز هایی که میخکوبش می کند و برای چند لحظه ای لامکان و لازمان می شود و انگار غریبه می شود برای خودش، انگار این آدمی که چندین و چند سال "منِ" او بوده، یک سره ناآشناست و شبحی است که جسم او را بی آنکه بداند تسخیر کرده .
این لحظه ها را - هر چند اندک باشند - باید به خاطر سپرد، باید هر چند وقت یکبار دوره شان کرد، باید مثل آلبوم های خانوادگی خاکشان را گرفت، مرورشان کرد تا به یاد به ماند که این جا بود که چه ناآشنا بودی برای خودت. این جا بود که شناخت همیشه گیت نسبت به "منِ" همیشه ات عوض شد و دیگر آن آدم ِ سابق نبودی برای خودت... باید مرورشان کنی تا بدانی که " من ِ " امروزت هم می تواند در فردایی نزدیک تنت را بلرزاند، متعجبت کند باز. این طور شاید دیگر آن قدر غریبه نشوی برای خودت ...
...
* : تایتل مرتبط

Thursday

پاکت ها به دست



ای که سبز چشمات همرنگ روزگارم

...

Wednesday

آقای ساکیامونی، وقت هایی را که سر تمرین نباشد، تاریخ سرزمینش را دوره می کند و شبهایی که خانم ساکیامونی، پس از صرف روزمره گی ها و نحو دلمشغولی هایش به خوابی انصافاً عمیق فرو رفته باشد، به آزادی سرزمینش می اندیشد.
آقای ساکیامونی " وطنش " را همه جا به دنبال خود می کشد.
میان داستان ها یش
میان بازی هایش
میان خط خطی هایی که به به روی کاغذ های باطله می نگارد
میان دود سیگاری که پس از معاشقه می گیراند
میان دیالوگ های فیلم نامه های نانوشته و شعرهای ناسروده اش
میان خواب هایش

آقای ساکیامونی در تمام جنگ های احتمالی، از " وطنش " دفاع می کند، در تمام شورش های گذشته، یک چریک فدایی است.
و هروز، هر روز، آخرین نامه اش را - منقش به بوسه و لک خون شاید - برای خانم ساکیامونی، می نویسد، می نویسد و خط می زند.
آقای ساکیامونی هر شب، خود را می بیند، در آستانه ی در ، که همسر و کودکانش را در آغوش می فشارد و آن ها را به سوی جنگ محتمل ترک می کند تا وطنش را از چنگال خونین اعراب و تورانی ها برهاند.
و گرد آفرین را در میانه ی شب در خواب هایش - که خانم ساکیامونی از آن بی اطلاع است - به آغوش می کشد، به زیر می کشد.

آقای ساکیامونی خبرها را می جورد و عصر ها آن ها را برای دوستان و همراهنش نوشخوار می کند و هر بار، هر بار پیروزی را به چشم می بیند.
آقای ساکیامونی شورش را می خواند و تعداد بازداشتیان را - با ذکر نام و شماره ی شهروندی - در دفترچه اش ثبت می کند.
چشم های آقای ساکیامونی از گازهای اشک آوری که در میان مرکب روزنامه ها روان است می سوزد و او عاشقانه، عاشقانه برای وطنش اشک می ریزد و هر بار دفاع از وطنش را در ذهن مکرر می کند.

همسر آقای ساکیامونی، به روزها و شب هایی بیوه گیش می اندیشد و هر بار نام شهید گوش هایش را می نوازد لرزش شیرینی وجودش را در بر می گیرد.
همسر آقای ساکیامونی آرمان والای آقای ساکیامونی را می فهمد، می جورد و در دوره های زنانه آن ها را آمیخته با غرور افتخار برای دوستانش نوشخوار می کند.

خانواده ی ساکیامونی " وطن " را بر سر سفره ی صبحانه شان می نشانند، هر روز برایش نامه می نویسند، نیمه شب ها دور از نگاه یکدیگر با او عشق بازی می کنند.

آقای ساکیامونی آزادی وطنش را در تمامی اخبار دنبال می کند و آن را همچون بادی که از شمال می وزد و در شنبه ی آینده شهر او را سپید پوش خواهد کرد به وضوح در پیش رو می بیند و هر بار صدای اعتراض های هم وطنانش از پنجره ی خانه، دقت بی نظیرش را در دنبال کردن اخبار و آرمان مقدسش مخدوش می کند، پرده ها را می کشد، پنجره ها را کیپ می کند و دشنامی را زیر لب می غرد و به کتاب های تاریخ و اخبار دوست داشتنیش باز می گردد و در میان خروش همشهریان بی فکر وطن فروشش با " وطنش " عشق بازی می کند ...


...
متن بی ویرایش، سریع النوشتار! که می گویند همین است که خواندید


Tongue tied & twisted just an earth bounded misfit, i


یکریز به خودم می‌گویم
تو را خواب دیده‌ام
و تو هنگام خواب
هی دور من می‌چرخی
دلتنگ نگاهت می‌کنم
نگاه بر لب‌هام می‌گذاری
و می‌گویی: عشق من!
صدای تو می‌پرد توی چشم‌هام
و حلقه حلقه اشک درونش می‌گردد
...
سینیور معروفی

Tuesday



یادتان هست آن روزها که ژان لوک گدار روسری فرستاد برای سمیرا مخملباف؟
هر چه قدر هم من مقابل اندیشه ی این خانواده، باز هم یادم هست شیرینی این خبر را . که چه می نشست بر دل، چه زیبا بود این کار.
یادم هست که آن " روسری " چه متفاوت بود، چه قدر فرق داست با آن چیزی که تا پیش از آن اجباری بود بی معنی. که چه طور از یک نماد اجبار و دیکتاتوری دینی، رنگ باخت و پوست انداخت و معنای دیگر گرفت.

این روزها همه اش یاد آن روسری می افتم. همه اش فکر می کنم به معنایی که باز پوست انداخته. که دیگر حجابی نیست بر من، دیگر معنای دین و مذهب را در خودش حل کرده ... انگار از همان روز اول هم رسالتش تنها آن بوده که روزی که کودکم تاریخ سرزمینش را می خواند، جایی بپرسد که این روزها یادم هست؟

یادم هست.

یه گشتی بزنیم؟

وودي آلن : کوگل ماس خيلي شانس آورد چون با ترجمه فصيح کتاب داخل شد. اينجوري راحت مي تونه با اِما ارتباط برقرار کنه، پس منتظرتون نمي گذارم، اين شما و اين ماجراي کوگل ماس و اِما بواري .




( کوگل ماس در اتاق خواب چارلز و اِما بواري )/ دستيار صحنه به مانند روحي و يا چيزي مجازي حضور دارد،


کوگل ماس و اِما بواري حضور او را احساس نمي کنند.
کوگل ماس : باورم نمي شه، خودتونين، من اينجام؟
اِما بواري : آه، پناه بر خدا، تو ديگر که هستي؟ از کجا چنين شتابان وارد اتاق من شدي؟
کوگل ماس : واقعاً ببخشيد، نمي خواستم شما رو بترسونم، من سگِ کي باشم که بي اجازه وارد اتاقتون بشم....
اِما بواري : اما به هر حال الان از حال ما وارد اتاق خواب شده ايد و رو به روي من نشسته ايد.

کوگل ماس : توضيح مي دم، من کوگل ماس هستم، سيدني کوگل ماس پروفسور ادبيات زبان لاتين و يوناني راستش....
اِما بواري : توضيح لازم نيست. خيلي خوش اومديد جناب پروفسور زبانِ....
کوگل ماس : لاتين و يوناني و صرف و نحو قواعد افعال منسوخ و ...
اِما بواري : واقعاً مهم نيست... نوشيدني ميل داريد؟ دلستر خوب هست؟ ليمو، پرتغال، سيزده ميوه...
کوگل ماس : باورم نمي شه، يعني شما اينجا فقط دلستر دارين؟
اِما بواري : متأسفانه، بله.... از وقتي توي اين ترجمه ام، فقط دلستر مي خوريم
کوگل ماس : واقعاً؟!
اِما بواري : واقعاً. تازه امشب چالرز تا ديروقت بيرونه و فکر کنم شب هم نمي ياد
کوگل ماس : واقعاً؟!
اِما بواري : واقعاً. چي ميل دارين؟

کوگل ماس : هيچي، فقط کاش بتونم هر چي زودتر بغلتون.... بغلتون بشينم و هزار بار حتي هزار و خورده اي بار بهتون بگم، چقدر دوست... دوست
اِما بواري : دوست... چي؟ ... بگيد... با من راحت باشيد.
کوگل ماس : يه لحظه... مي دونيد...
دستيار صحنه : بگو، باهاش راحت باش.
کوگل ماس : چقدر دوستون دارم، واقعاً نمي دونم، يعني مي دونيد، خيلي. مرسي.
اِما بواري : شما راحت هستيد
کوگل ماس : ببخشيد، مي خواستم با شما صادق باشم. يعني احساساتم رو تو خودم نريزم، بريزم بيرون.
اِما بواري : منظورم اينه که لباس راحتي نمي خوايد؟
کوگل ماس : مي گم، شما يه وقت هايي رسمي حرف مي زنيد يه وقت هايي هم اينقدر خودموني که، نمي تونم درست متوجه منظورتون بشم.
اِما بواري : دست خودم نيست که، چرا مي زنيد تو چشمم
کوگل ماس : نه نه. اتفاقاً اين ايرادي بود که توي محافل رسمي هم به اين ترجمه وارد مي شد.



...

دوسش نداشته باشم؟ نه؟ بعدش چه طور؟ ها؟


Monday

سادوخیسم

آقایانی هم هستند، شیفته ی آن که در ابتدای هر رابطه ای متذکر شوند که : ببین من قصد ازدواج ندارم و الخ . و لذتی که از بیان این جمله ی قصار می برند به مراتب بیش از لدتی است که ... بله. و البت همین آقایانند که پس از شنیدن : عاشق من نشو، من قصد ازدواج ندارم در ابتدای رابطه، دیدنی ترین چهره های دنیا را پیدا می کنند. بله!

...

تبصرات:
1: و دیدنی تر آن که: ببین من قصد ازدواج دارم اما قصد ازدواج با تو را ندارم.
2: و دیدنی و شنیدنی تر تر تر که پس از ث.ک.ث زل بزنی توی چشم های آقا که: ببین گمونم ادامه ی این رابطه بی فایده باشه.


با تشکر
شده دلت بلرزد به دیدن تاریخ یک روز که به ناگاه بدان می رسی در میان تقویم قدیمیت ؟


.

Sunday

جام تهی

صدای بحث هنوز هم از داخل اتاق می آید که پیک خالی را بر می گردانم روی میز.

گیلاس سوم را که پر می کنم صدای بحث کشیده می شود تا روبرویم، درست آنجایی که نگاه من سر می خورد بر پاهای عریانش و می لغزد تا روی لب های سرخ که نجوا می کنند چیزی را که من نمی شنوم. نجوای لبها که تکرار می شوند صدا می نشیند بر ذهنم، می پرسد: کوتاست؟ می خندم، پژواک صدا نهیبم می زند: دخالت نکن. گیلاس را می برم تا روی لب ها. نوبت مخالف خوان است این بار که بنشاندم بر مسند قضاوت: کوتاه نیست؟ تو بگو در این سرما ...، پژواک صدا بلند تر باز می گردد به منطق محو شونده در ذهنم. نفس را تو می دهم. داغی شراب می سوزاند،می سوزاند تا نفس ها را ... نفس ها به شماره می افتند پیش از رها شدن. چشمانم تر می شوند از گرمای دونده در رگ ها که ابر می کند چشمه ی اشک ها را. ..
آن جا، نشسته ام، در آغوش تو. شانه ها را رها کرده ام به عریانی تا بپوشانیم به بزرگی دستانت و بوسه هایت را می نشانی بر پلک های فرو بسته ام به لالایی نفس هایت، زنگ صدایت می نوازد فضا را. زیباست. این شب ... زیباست .
این جایم باز و جام خالی را پر می کنم از دُردِ تمام و زیر لب ها نجوا می کنم زیباست ... مخالف خوان مات ِ واژه ها شده می غرد : اما ... تکرار می کنم: زیباست. پژواک صدا جایی میان جام های پی در پی جا مانده . ساق های عریان می روند تا آستانه ی در و لب های سرخ می گوید : پس برویم؟ و آرام در گوش های من نجوا می کنند: خراب می شوی دختر. بس است دیگر. چشم ها را می بندم که می دانم. چشم ها که باز می شوند در دل می گویم باید گریه کنم ... باید


صدا از میان در نیمه باز هم به فریاد می ماند.
کجایید پس شما؟ در نیمه باز که گشوده می شود فریاد، لبخندی می شود گشاده بر چهره و بوسه هایی که می نشیند بر هر دو گونه. می لغزم تا کناره ی بارِ به هم ریخته و پیک ودکا را می ربایم از میان دست های رفیق تنبور نواز و پیش از آن که لب های سرخ نفیر بر کشد در وانفسای نور و رقص و موسیقی به مَنعَم، پیک را یک سک سر کشیدم و تلخی نشسته بر تمام چهره ام. رفیق تنبور نواز چشمان گرد شده اش را می دوزد به من: ودکا روی شراب ؟ آن هم این طور؟ بی مزه؟
جام را بالا می آوری به سلامتی من، می گویم به شادی، به شادی هر دومان. تا بخندی سیگار را ربوده ام از میان لب هایت و جامت را هم. سر را می آوری تا کناره ی موها. چسبیده تا بناگوش : بهانه است این جام ها و گیلاس ها، بهانه است شراب هفت ساله ی شیراز، بهانه است تمام اینها، بهانه ی مزه ای که تو باشی. لبخند که می نشیند بر لبهایم، سیگار را برگردانده ای به لب ها و جام را هم به میان دستان.
گم شده ام در تاریکی باغ. صدا بلندتر و بلند تر می لرزاند تنم را. بغض دیوانه ام می کند. لب های سرخ باز هم نجوا می کند: خوبی ؟ می خواهی ... سر تکان می دهم که خوبم . ضجه می زند صدا در قلبم. باید گریه کنم. باید.

نور می رقصد بر پشت پلک های بسته ام.
نور و صدا دود در بر گرفته همه را، می رقصیم به ضرباهنگ موسیقی، به شادی تولدت مبارک و نگاه های عاشقانه ی نوشا بر قامت بیست و هفت سالگی ایمانش. می رقصم در دایره ی دوستانِ آشنا و غریبه های آشنا تر. حلقه ی گیسوان را رها کرده ام بر شانه. حسادت نمی کنی؟ گردن را میمالم بر شانه ها و چشم ها را می بندم و آرام می گشایم. پیشی شوم، حسادت نمی کنی؟ خرمان شوم به نوای موسیقی؟ خراب شوم به نوای موسیقی تا رها شود این بغض وامانده در ازدحام نور و رنگ و هجوم بی امان صداها؟ عاشق شوم به همرقصِ هم پیاله ام؟ عاشق شوم؟ نور می آید و می رود، به ضرباهنگ موسیقی، نور می آید و می رود به روی هم رقص ِ هم پیاله ام. همرقص هم پیاله می شود عروسک کوکی در میان نور، می شود سایه ای یا تصویری بی جان... بی نگاه نوازشگر و آوای رامشگر تو. بی امنیت بودنت ، بی هرم حریم آغوشت. پناه می برم به سکوت جاری شب. بغض راه باز نمی کند به چشم ها. خیره سرانه راه بر نفسم می بندد و باز من که فرو می کشمش از گلوگاه به تک مضراب پیک های پی در پی و پک های سنگین بر بهمن.
ساق های عریان راه می کشند به مقابلم و لب های رنگ باخته نفس بیرون می دهند و بعد نجوایشان که برویم؟ - بغض را فرو می نشانم. - برویم.

سر رافرو می برم در پرهای بالشت ... بی خوابی نیست. عطر تو را می جویم انگار در تار و پود پارچه ها در ذرات این فضا.باز دمم را می دمم در پرهای بالشت فرو می روم ... باید گریه کنم ... باید گریه کنم ... باید


چشم که باز می کنم خماری شب پیش در تنم کش می آید، لب های رنگ پریده اش، هنوز بوسه های شب پیش را در خواب مکرر می کنند و ... سکوت ... سکوت ... صدا ها رفته اند ... همه رفته اند
همه جز صدای اوج هواپیما و سقوط
همه جز سقوط ...
سقوط همه چیز ...
همه چیز ...

گریه کنم؟
نمی توانم
هنوز هم نمی توانم



...


پ.ن :
شیوه ی نوشین لبان و متن بی منطق

Saturday

یک چیزی بگویمتان؟
...
مهمان های نشناخته که می آیند خانه، این طوری هاست که از همان نگاه های اولشان، همان سوال ها و تعریف های اول، خودشان را، بیش تر از آن که حتی بخواهند، می نشانند در ذهن و من و خانه.
این طور که خیره می شوند به تابلوها - به ایراد یا به تشویق و بیشتر هم به این که شاگرد ژازه بوده ای؟ - یا دست گرداندند بر پیانوی تو و یا ایستاده در برابر کتابخانه ی مشترکمان ، به نقد کشیدن پیتر بروک و برشت و بیشتر هم در برابر طاق ها و گچبری ها و آینه کاری ها، یا همان درگاهیِ هشتی، بر آستانه ی حوض و ماهی هایش، به غوطه ور شدن در فضا؛ خودشان را می نگارند بر ذهن.
کمتر می شود کسی همان طور که طاق ضربی ها و کاشی ها می کشاند تا تاریخ و معماری ِ پارسی، تکیه زند بر پشتی پیانو و فضا را بیاویزد بر خاطرات شوپن و باخ و چایکوفسکی و حتی یانی ( که من دوست دارمش و تو تنها اخم هایت را در هم می کشی ) یا همانطور که رد پای ژازه و اعتمادی را از میان قاب ها بیرون می کشد، روح لکان را تا نوشتار ژیژک و بزرگراه گمشده بیاورد و باز گرداند به کتابخانه ی مشترک. نه آن که نشود، اما نه آن قدر که عادت کنی بدان و در ذهنت نماند .
اما نه من و نه خانه عادت ندارد به سکوت و اکتفا به لبخند. نشده کسی بیاید بیارامد بر صندلی کنار پنجره و خانه را از نظر بگذراند و تنها لبخند بزند و دیگر همان و همان و همان. تا من لب بگشایم به حرف های روزمره و آشنایی. و در میانه ی حرف ها گله های روزمره از دیوارهای به نم نشسته و کهنگیِ گاه خسته کننده ی خانه و دوری های همیشه گی تو - دوست تو بود دیگر - زبان بگشاید به راهنمایی و خانه و من و تمام جزئیات کوچکی که نهان شده اند در گوشه ای در دیواره ها را به نقد بکشاند و راه بگذارد جلوی پای من و در برابر چشمان بهت زده ی من و فضای منجمد شده ی خانه، تاریکی خانه را بهانه ی افسردگی کند و تئاتر را بهانه ی شخصیت نمایشی و الخ و الخ و مشاوره دهد که چنین و آن چنان و لیبلش را که نشاند بر من و تو و خانه و گذشته و آینده یمان، نفسش را تو دهد که باید برود و در سکوت من گم شود در تاریکی هشتی و دالان تو در توی باقی مانده ی اندرونی.
و من یادم بماند، از این به بعدتر دوست روانشناسی را اگر دعوت کردی به خانه برای گرفتن پارتیتور، پس گرفتن کتابی و یا سر راه سری هم به ما بزن، قبلش به من بگویی ... حتمن بگویی ... حتمن

Monday

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت یا پسرو را که دیدار تازه گردد چنین شود

من و مقامِ رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت


.

Wednesday


کجای این ذهن در به در
جای پای تو نبود
که خاطرات حضور خودت را هم
چال کردی؟
...
باسی جان معروفی

Saturday


بعضی آدم ها را باید ببینی تا بفهمی چه قدر برایشان دلتنگی

خدای چیزهای کوچک - 2
















Friday

کافر همه را ...



سی دلِ خودم

Thursday

توی پنجشنبه ی بارونی که شبش نخوابیده باشی و تا صبح گودرت و به صفر نزدیک کرده باشی و بعد هم بفهمی که سولی و الی و شری!! نمیان دانشگاه و مجبوری تنها بشینی سر کلاس گریم و دکور و ماشین هم نداشته باشی و آقای بتا هم که نباشد در مجموع، آقای راننده ی آژانس با ( بارون امشب توی ایوون، مثل آزادی آزادی تو زندون ِ قمیشی*) روزمان را ساخت که هزار تومن اضافه که خوبه ماچ هم می خواست بهش می دادم.

...
*: چیه؟ هر انسانی یک جواد یساری نهفته در درون دارد. ندارد؟
جواب نمی دهد، سه روز است که جواب نمی دهد با فریبا تماس می گیرم و میخواهم که با او تماس بگیرد و خبر بدهد که جواب داده یا که نه. سی ثانیه ای که می گذرد باز هم شماه اش را می گیرم، می رود روی کال وِیتینگ ... چند دقیقه بعد فریبا تماس می گیرد و می گوید که جواب نداد. می گویم: آره، رفتم روی کال ویتینگ. چیزی نمی گوید. تشکر می کنم و قطع می کنم.

Wednesday

حیاط خلوتِ حیات خلوت من


یک جایی هست که نمی شود دوستش نداشت. نه، نه این که نشود. یعنی تا آخرش هم می مانی در خماری دوست داشتنش و نمی دانی کجای این دیوارها و کاشی ها و پنجره هاست که مِهرش را می نشاند در دلت. انگار که مهرگیاهی ریشه دوانده باشد در جرزهای دیوار، قد کشیده باشد تا شمسه ی طاق ها، تا انعکاس آینه های سقف، جوانه داده باشد از میان کاشی های حیاط، انگار مادری که در آغوش گرفته باشد تنها دخترش را.
یک جایی که کهنه گیش تکراری نمی شود. می شود گم شد در هزار توی رنگ و نورِ و پیدا شد در سایه ی بی رمق عصر بر پوست تن دیواره ها. یک جایی با طعم خاک و عطر بهار نارنج تا شکوفه های گل یخ و نیلوفرهای آبی و موسیقی رقص ماهی ها بر حوض.
یک جایی که هر بار که پاهایت را سر می دهی در خنکای حوض دلت می لرزد که نکند بلغزد یکی از بچه ها به هوای تن پولک فام ماهی ها تا عمق تاریکِ آب، ... و سرما که از پاها می دود تا دست ها، می آید در سینه، قد می کشد در گلوگاه و آرام آرام می نشیند در چشم ها، می بندی چشم ها را و فکر می کنی چه می کردی بدون این حوض و خنده ی قل قل آب؟ و دلت می آرامد.
یک جایی که شب ها تاریکی قد می فرازد تا چشم ها و ظلِ وهم می ترساندت و فکر می کنی چه می کنی در میان دیوارهایی که خم شده اند زیر سنگینی شب، میان این همه کهنه گی و زوزه ی باد میان پنجره ها ؟ اما روز که می نشیند بر پنجره ها و رنگ ها می رقصند بر پلکت، چشم که باز می کنی در زیباترین نقاشی جهان، نمی دانی اگر دلت لرزیده بود به اخم مادر که این خرابه را می خواهی چه کنی؟ و تن داده بودی به آجر سه سانتی های شیشه دو جداره ی نمای گرانیت چه می کردی؟
تا یک روز به خودت که می آیی خانه شده قسمتی از تو و تو قسمتی از خاطرات خانه و نمی دانی چه طور می شود دوستش نداشت این حیاط خلوت جهان را؟ چه طور می شود ننوشت از جایی که نمی شود دوستش نداشت؟
و قراری می گذاری میان خودت و خانه تا بنویسی خاطراتش را ...
این جا ...

....

پس نوشتاره:
همین دیگه، از حیاط خلوت بیشتر می نویسم، از این به بعدتر

Monday

و چگونه است که عینکی با فرم گرد و دوار این چنین از یک جواد عباس فرزاد رضویان قادری حسنی، یک آلبر ژان پل صادق کامو سارتر هدایتِ مرگ من مکش ما را می سازد؟ ها؟

...

تگ می کنیم همین جا:
آقایان لرد چی چی یانف، آقای کاف بتا ببره و البت کیاوش عزیزه جان که با بیست و اندی فاصله سنی همچنان در مجاری تنفسی-ام جای دارد و البته هوشیار خان را

Wednesday

خواستم ببینم فقط خودمم که به سندرم: یادم باشه تو بلاگم بنویسم ... روزانه دچارم و آخر شب هم هیچی به ذهنم نمیرسه، یا شما هم مبتلایید و اپیدمی شده در نوع خودش

نکنید آقای عزیز
نسازید خانوم محترم ... خوبیت ندارد به خدا، اینطور راه نیوفتید توی کوچه و خیابان به تحقیق و اکتشاف، اینطور نروید سراغ دبیرستان و دانشگاه و محل کار و دوستان مهد کودک تا دبیرستان و همسایگان آقا جان تا نوه ی خاله ی وسطیه خواستگار مورد نظر برای انجام پروسه ی مقدس تحقیق، نکنید، سنی ازتان گذشته آخر
نکنید خانوم عزیز، از شما که مدرکتان آنجور کرده اید توی چشم خواستگار محترم بعید است دیگر، نپرسید این سوال های ت.خ.ماتیکی را که نظر شما در مورد حجاب چیه و کی برای بچه دار شدن مناسبه و نظرتون در مورد کار کردن من چیه و الخ ... کسی که برای بار اول است شما را می بیند و جد و آباد پدری و مادریش ملبسند به روبنده وقتی می گوید نظر خانواده ام در مورد حجاب مهم نیست راست می گوید عین گالیله در محضر دادگاه واتیکان ... نپرسید این ها جان مادرجانتان
نگویید آقای محترم، این داستان های ت.خمی تخیلی را به خورد مردم ندهید اینجور. وقتی جهیزیه براتان مهم است نگویید نیست، وقتی بکارت برایتان مهم است نگویید نیست وقتی غش می روید برای بچه نگویید کی بچه می خواد الان، وقتی جد در جد اوج سفرتان سیزده بدر سبزه های خارج از شهر بوده قول سفر جنوب فرانسه ندهید ... به خودا یک چیزی خوبی حواله می شود یک جای خوبیتان یک زمانی
نسازید خانوم عزیز، آقای محترم ... از دخترتان یک فاطمه ونوس آتنا آذر میدخت اپرا ریچل ایران لیلی وینفیری رِی درودی گلستان نسازید ... این خواستگاران ناموجود سفیر وزیر رئیس دکتر مهندس من در آوردیتان را نگذارید اینجور توی سینی خواستگار ... حالا هر چه ساده و زود باور ... نبینید این گوش مخملی را روی سر مردم
درد دارد دوست عزیز به خدا درد دارد نکوبید این مدرک کاردانی نیمه پیوسته ی پودمانی غیر حضوری آبیاری گیاهان دریایی درغوزآباد سفلی را اینجور توی سر جد آباد هم دیگر، نزنید این قدر ماشین عمه جان و خانه ی دایی جان و ویلای بابا جانتان را توی چشم و چار همدیگر ، کور کردید بیچاره را

نسازید آقا جان این گیلینگیشان های پنجاه دوربینه ی سه ارکسته ی دو دی-جیِ شونصد هزار مهمانه ی هتل هیلتون را نسازید که بعد بسازندتان چه طور
...
نکنید بابا جان
جان عزیزتان نکنید این طور


Saturday

باغ فردوس ساعت پنج عصر

Monday

فارس نامه ی ابن فارس فارسی

من یه پیشنهاد داشتم دس به دس کنید برسونین به دست استانداری :

از همین تریبون پیشنهاد میشه که جمیع شهرها و روستاها و داهات! های استان فارس و جمع آوری کنن یه شهر تازه تأسیس کنن با اسم شیراز، یا اینکه کلاً اسم استان بردارن بذارن شیراز یا یه همچین چیزی. بس که کلاً همه تو این استان شیرازین از بیخ و بن و ریشه و از محالاته یه غیر شیرازی تو کل این استان پیدا بشه و صابونات و اقلید و ممسنی و اینا یه سری اسم هستن که من باب اسم-فامیل ولا غیر.


با تشکر

حاج آقا اخلاق اسلامی

+ : از واجبات دین مبین اسلام، حفظ جان و مال مسلمان است چنان چه اگر ببینید که ملک مسلمانی در آتش است و اقدامی برای خاموشی آن انجام ندهید مرتکب گناه شده اید، و هم چنان اگر ببینید مسلمانی در حال غرق شدن در آب است و اقدامی نکنید گناه است.
- : حاج آقا اگر مسیحی باشه چی؟
+ : می تونید بذارید بمیره، نجات جان کافر واجب نیست.
- : مسیحی حاج آقا
+ : فرق نمی کنه، کافر ضمنی هستن.

...

+ : اعتماد به نفس از مظاهر کفر و اسلام ستیزی و خدا گریزیست، مسلمون باید بدونه که اختیاری از خودش نداره و در همه حال تنها باید به خدا توکل کنه.
( باز خوب شد نگفت اختیارش دست ... )

...

+ : یکی از نشانه های قهر خدا با سرزمینی که مردمش ذکات( درسته؟) نمی پردازند عدم نزول باران و خشک سالیست
( چه مردم خدا شناس ذکات به موقع بده ای داره این مناطق استوایی )


...

حالا باز بگید چرا طی پنج ترم گذشته من مجموعاً دو واحد از گروه معارف بیشتر پاس نکردم و اینا


مسئلتن:
می خواسم ببینم کسی اینجا نمیدونه که وقتی چک آپ کامل میشی احیاناً میزان نیکوتین خونت و هم به جهانیان اعلام می نمایند یا خَیر؟





Saturday

کنعانم آرزوست

+: تو عاشق استاد پونرده سال پیشتی من الانشو می بینم، عوض شده علی من دارم بهت می گم
-: همه عوض شدن، کیو می شناسی که هنوز مثل پونزده سال پیشش باشه؟
+: تو
-: خوبه که من عوض نشدم؟ بعد این همه سال؟
...

Wednesday

برم موهامو بدم صاف کنن ؟؟

اسپشالی فور شادونه

که لازم نیست برایش توضیح دهی که چرا آخر؟

...



Monday

از آن آدم هاییست که جز آن وقت هایی که نشسته باشد پای بوم یا دستش بند باشد به قلم ُ کاغذ، یا سیگار ُ لیوان چای و یا هر کدام چیزهای کوچک روزمره ی زندگیش، نمی داند با دست هایش چه کار کند.
می خواهم بگویم از آن دست های بی تابی دارد که یک جا بند نمی شوند و محال است ببینید از سر بی خیالی رها شده اند روی پاها یا آرام گرفته اند روی میز. از آن دست هایی که مدام باید در هوا چرخاندشان یا سرگرمشان کرد به فندک و دست به دست کردن پاکت سیگار؛ دست هایی که نمی شود حواسشان را پرت کرد به کشیدن یک سیگار تا به آخر، نگاه داشتن یک لیوان و حرف زدن با موبایل حتی. از آن دست هایی که انگار همه جا به دنبال چیزی می گردند ، چه روی بوم و کاغذ سفید باشد چه هوای اطراف.
همین است که در تمام عکس هایش - به جز آن ها که بی هوا گرفته باشید ازش و سیگاری، قلمی، لیوانی،تلفنی چیزی دستش باشد - دست ها را پنهان کرده و حلقه شان نکرده دور گردن و کمر کسی. یعنی اگر روزی حوصله کنید به دوره کردن عکس هایش بی آن که حتی خودش را یک بار هم دیده باشید، از جای خالی دست ها می فهمید دست های بی تابی دارد، که یا چلیپایشان کرده روی سینه، یا قرارشان داده در جیب ها یا در نهایت رهایی رضایت داده به تکیه دادن یکیشان به جایی و دیگری بی شک درجیبش پنهان شده. و بیشتر از همه، دو دست را گره زده به روی سینه، انگار که از طلسم پنهانی مراقبت می کند که نمی خواهد با کسی قسمتش کند و تصویری که برای من می سازد، تصویر غول چراغ است با آن دست های همیشه به سینه که قدرت جادو دارند و می توانند عجیب ترین آرزوهاتان را هم برآورده کنند.

همین است شاید، همین بی قراری و در عین حال « دست نیافتنی » بودن دست هاست که بیش از همه دوست داشتنیشان می کند.

همین است که وقتی دست هایش با بی تکلفی رها می شوند روی پاها و بی خیال آرام می گیرند بر فضای خالی، بی جست و هیچ چیز، نمی دانی این آرامش دست هاست که برایت غریبه است یا حلقه ی نشسته بر انگشت انگشتریش .

نمی دانی


...


دگران روند و آیند ...


می دانم بانو، حق با توست
از همان ابتدایش که نخواستم بفهمی چرا اینقدر زود خواستم که بیایی و روزهای بعدترش حتی، که نمی دانستی چرا در خودم پنهان شده ام و نیستم، می دانستم
انتظارش نداشتیم، من حتی بیشتر از تو
تمام پانزده سالی که پشت سرِ سال های کودکیم جا مانده و بیست سال من که او نبوده، تمام این سی و پنج سال را به تو حق می دهم
قدم به قدم فاصله یمان را هم
اخم هایت را هم که بدوزی به هم و لحن صدایت عوض شود، یا حتی اگر نخواهی بدانی هم حق داری بانو، حق داری خسته باشی از من ِ غیر قابل پیش بینی، من ِ لجوج و یا حتی من درک ناشدنی
اما می دانی که این من درک نشدنی ِ لجوج بد خلق آخر سر هم نیمه شب زنگ می زند که: دلم تنگ شده برایش . و تو - توی بالغت - تا صبح گوش می کند به بی تابی های کودکِ من.
گفته بودم چه قدر توی بالغت دوست دارم اصلن؟
توی بالغ صبور ِ محتاطِ عاقلِ عاشقت را؟
گفته بودم چه قدر حسادت می کنم به شکیبایی هایت و یا غرور زنانه ات در پس نگاه های عاشقانه ات حتی؟
نگفته بودم.
نگفته بودم که کاش می توانستم به تمام حرف های خواهرانه ات - که قند آب می کند در دل من حسرت خواهر به دل مانده - عمل کنم؟
گفته بودم؟
...
می دانی اصلن تمام عاشقی یک سویه ی این روزهایم که دمل زخم هایم را نیشتر زده
تمام این انتخاب عجیبن غریبایم که از هر سو بنگری ره به ناکجا می برد
تمام این صنم خود ساخته ام
بی دلیل نیست
می دانم
اگر ره به ناکجا هم ببرد یا حتی بمیراندم
باز می شود در دامان تو گریست و یا لااقل امید داشت که دعایی بدرقه ام کنی
اصلن بودن توست که مرا درک نشدنی لجوج غیر قابل پیش بینی زبان نفهم و حتی - کله خر - بار آورده
همین حضور توست
...
اضافات:
مریمانه

2 و اسپشالی فور یو اصلاً = اصلن و الخ

Sunday


ینی اگه الان من نمیومدم اینم به افاضات گذشته اضافه کنم اون دنیا به خاطر قسمت نکردن شادیهامان حسابی احوالتم رو جویا می شدن ... رونیکه زنگ زده که این که نتونسته طی تمامی مراحل آموزش قدم به قدم پیشین شاخ فیل شکنش و راه بندازه، تقصیر من بوده چون بعد از یک یک ماه به گزینه ی Rock it اشاره کردم و از وقتی تو قسمت Domain نوشته راک ایت شاخ فیل شکنش کار می کنه عینه چی و ، خیلی نامردم که بعد از یک ماه فوت کوزه گری ماجرا رو لو دادم ...
همونطور که مشاهده می کنید دوست بنده اسطوره ی نامیرای شنگول منگولیه که اسمش از میون اساطیر یونان جا افتاده چون کلاً خودشون به اندازه ی کافی خدا داشتن و این یه مورد به احتمال قریب به یقین موجودیت زئوسشون زیر سوال می برده و اینا
...
اونایی که الان گیج شدن و اینا : مراجعه شود به دو تا پست پایین تر دس راست.مرسی
.
پدر متفکرم : بابایی می دونی اسم زن توتان خامن چی بوده؟
من : توتان خانوم؟

.

Saturday

شادیهایمان را قسمت کنیم

هر چه می کنم که یه مدتی برم به عاشقیت مجازی خانه سالمندی یک طرفه دور زدن اکیداً توصیه می شودمان برسم، یکمی تی یاتر در آرم از خودم در راستای آن که دانشگاه چی هست کلاً و یکمی کتاب بجوم و رفرنس بجورم و یا لا اقل کمی کالیبر دلمان را فراخ تر و لاستیک مارشال دور کمرمان را کوچکتر نمایم نمی شود و دوستان من باب خجسته نمودن روحیه ی دپسرده ی چیز مرغیمان و یا کسب اجرت معنوی من باب سپری نمودن پل صراط توصیمان می کنند به قسمت کردن شادیهامان. از همین سو سوژه ی ذیل تقدیم می شود به تمام عزیزان اخلاق چیز مرغی شده :

رونیکه اس ام اس داده که با این شاخ فیل شکنه چه جوری کار می کنن؟
طی 4 تا اس ام اس راهنمای قدم به قدم برای کودکان زیر 5 سال با معلولیت ذهنی و آی کیو و ای کیوی دمپایی ابری براش کار کردن باهاش و شرح دادم و آخرشم نوشتم : Rock it

دوساعت بعد ترش اس ام اس داده که آی دا همه چیزشو فهمیدم اما هر چی می گردم گزینه ی راک ایت و پیدا نمی کنم.


...

این همون رفیقمونه که پرلود باخ و ازم خواسته بود البت.


کاتب افزود:

شادونه، پس از چندی تفکر اسم گذاری شد آخر : آقای طاق!

Friday

مکان: خانه ی فرهنگ، الی جیغ زنان وارد صحنه می شود

الی: استاد استاد توی راهروی صحنه یه موش گنده هس، تو رو خدا قبل از اجرا یکی بکشتش
استاده : چته حالا تو؟ دعا کن بره تو سقف ماره بخورتش


...

اضافات:

الی کل یک ساعت اجرا رو به سقف نگاه میکرد و دیالوگ می گفت ...

Wednesday

بیا فکر کنیم که بیست سال پیش از این هاست
و یا حتی پیش تر ... که ایستاده ای آن جا با کوله و کفش های نو و عطر کاغذ و قلم، با چشم های خواب آلود می خندی به دوربین و دست تکان می دهی برای من در سال ها بعد با مقنعه ی سفید و اخم های به هم دوخته، ایستاده در آستانه ی اولین الف اول ها
الف اول
بیا فکر کنیم سال ها پیش از این هاست و پنهان می کنی درد اولین شکست را در پشت غرور مردانه ی کودکیت؛ تا باشم، تا ببوسم چشم هایت را که هنوز می درخشند از میان حلقه ی کبود روی پیشانی تا میانه ی گونه ها
بیا فکر کنیم سال ها پیش تر از این هاست، مقدر کنیم زمان را که تا باشم در امتداد اولین خطوطت بر سپیدی کاغذ، تا بیاویزم میان اولین کلمات، بپیچم در انحنای الف اول، در پیچش ب آخر به نوای هم آغوشی سنگ و
آ، ب
آ، ب
آب
بیا فکر کنیم سال ها پیش از این هاست، تو در ردای بلندی که هرگز نداشته ای، کلاه چهارگوشی که به سر نگذاشته ای را برمی داری برای من تا که باشم در آن سوی سال ها با لبخندی و بوسه ای بی هوا که بیاویزد بر گردش زمان، بیامیزد به دخیل دهان تو و بگشاید لبانت را به استجابت محوخندی و یا ...
...
بیا فکر کنیم سال ها پیش از این هاست، تا مرا اذان در گوش خوانده بنهند در آغوش تو و باز نگیرند
.
بیا فکر کنیم سال ها پیش از این هاست، سال ها پیش تر، پیش از تاریخ حتی، مرا بیابی در لایتناهی زمان و لا مکانی باغ های عدن، تا به سیبی بفریبیم خدا را که رهایمان کند در گستره ی تنهایی بی وسعت خاکیش.که وعده دهد ما را به فردوس لایزال و نداند که خود حتی آفرینه ی سر انگشتان آفرینش گر توست بر امتداد کتاب تنم


بیا مقدر کنیم همه آن چه را که سپید مانده بر کتاب خطی تقدیر تو و سر نوشت من
مقدر کنیم هنوز را در آغاز کلام، به نگاشتن من از آغاز، از روزی که بودی، چرخشی دوار به سماع قامت حرف نخست
الف اول

...
توضیحات واجبات:
1. متن بی ویرایش خودجوش که می گویند چیزیست در مایه های همین که در کمال خرسندی در انظار عموم پاپلیش نموده ایم. بعله
2. خودسانسوری عملیست واجب، شرعی و عرفی
3. اسپشالی فور شادونه: نه خیر اصلاٌ هم منظورم اون نیس که تو فک کردی، اون فقط انگیزس

Saturday

یک روز از خواب پا می شی می بینی هیچ اتفاقی نیفتاده


.





Friday

ما هستیم و هُنُنی می کنیم همچنان


نوشتن سخت نیست، دوباره نوشتن رو اما هرجور حساب کنی سخته برا همینم فعلاً مشاعره می کنیم تا بعد چه پیش آید


گُف دیدی که چکار کِردم
هی حقه سوار کِردم
دلش و خوب شکار کردم

گفتم هُنُنُی کِردی

گف میِ عامو آسون بود
بد جوری هِراسون بود
من کَلَک قطار کِردم

گفتم هُنُنُی کردی

گُف همیشه ناز می فروخت
هرجُ من می دید می گروخت
من دلش ماهار کِردم

گفتم هُنُنُی کِردی

گُف عیبکی بود والُّ
دل دُشُوَکی بود والُّ
من او رِ بی قرار کِردم

گفتم هُنُنی کردی

گُف به آب و آتیش می زدم
پس می رفتُ پیش می زدم
من جونُمِ نثار کِردم

گفتم هُنُنُی کِردی

گفت دل تو دلم بِیذار
هی کارُم سبک نشمار
من شیر شکار کِردم

گفتم هُنُنی کردی

گُف بد داری نیش می زنی
چرُ دِلُم آتیش می زنی
من هزارت س کار کِردم

گفتم هُنُنُی کردی

گُف حالُ که تو چنگ منه
دلدار قشنگ منه
من بارُمِ بار کِردم
تام بوگو هُنُنُی کِردی


...

توضیحات واجبات:

هننی کردنن : هنر کردن

Saturday

بیست سالگی


Friday

موسیقی و سکوت



...

Special thanks to Nazli

Thursday

ای میل نه تنها لذت باز کردن پاکت، جمع کردن تمبرها، نفس کشیدن عطر و باز کردن تا خورده گی های کاغذ، دیدن دستخط و بوسیدن اسم عزیزترینی در انتهای هر نامه، شوق هزار بار خوندن هر واژه و لمس تک تک جمله ها و یا حتی دلهره ی پنهان کردن نامه ها رو به همراه نداره
بلکه بدتر حتی لذت دردناک خیس شدن کاغذ از گریه های بی امان و پاره پاره کردن کاغذ و سپردنش به آتش، و خیره شدن به سوختن واژه ها و سطرها و بوی تلخ خاکستر و هم به همراه نداره
و همه چیز در نهایت در ت.خ.می ترین شکل موجود به گزینه ی Delete for ever ختم می شه و تمام .

...

Wednesday

وقتی از شعور حرف می زنیم در واقع از چه چیز صحبت می کنیم؟

- : سرطانش پیشرفت کرده، امروز وقت شیمی درمانی داره البته دکتره گفت چون سنش کمه بدنش قدرت مقابله با بیماری و داره، براش دعا کنین، آخه تنها دختره خونواندس طفلک، فقط چهارده سالشه ، خیلی ناراحت کنندس، نه؟

+ : آره طفلی، خدا بیامرزتش ...


آیا آدمی زادی که عمری را به پای بی بی سی پرشیا می گذاراند نباید به احترام مهدی پرپنچی پستی را صرفاً به سپاس گذاری از تسلط و قدرت و گویندگی بی نظیرش اختصاص دهد؟