بت تراشی، کار خوبی نیست. من اما عادت دارم بت بتراشم از آدم ها.
انگار که آدمی را از نو بسازی برای خودت، حتی گاهی بی شناختش، و بعد هم بگذاریش گوشه ی معبدت به پرستش و بگذاری همان گوشه ی معبدت بماند و از دور ستایشش کنی فقط. و یادت بماند که این بت را تو تراشیده ای و نباید نزدیک شد به آن ،تنها باید از دور تحسینش کرد، از دور دوستش داشت، گاهی از دور عاشقش شد حتی ، و حواست را جمع کنی به مرزها به خطوط قرمز دور بت . حواست باشد که بت را نباید از جایگاهش پایین آورد ... باید در همان معبد بماند با عطر عود و بوی کندر، با هاله ی قدسیش.
این طور هاست که حواسم را جمع می کنم به مرزها، به هاله ی قدسی. به شرط عقل در دوست داشتنش حتی. یادم می ماند که شخصیت داستانیست که می نویسم، تصویریست در پس رنگ های بوم و تنها باید نظاره اش کرد از این سوی قاب، از این سوی متن، دوستش داشت و نزدیکش نشد ،که خورشید هم تنها از دور زیباست.
این طورهاست که فاصله می شود شرط بت تراشی و می ترسم از تبر در دستم که نزدیکش شوم، که بشکنمش.
اما، یک روزی هم می شود که مرزهایت را بشکنی، نزدیک شوی به معبد و بت های تراشیده ات. آن وقت است که شاید بفهمی آن چیزی که تمام این سال ها تو را دور ساخته از او ، آن چیزی که فاصله را گذاشته میان تو و آفریده ی آفرینش گرت، شرط عقل، نه، شرط ترس بوده . که می ترسیدی بت به واقع "آنی" باشد که تو تراشیده ای، که تو دوست داری و این بار به واقع عاشقش شوی. می ترسی از این عاشقیت.. از خدایی که نفس می کشد و می تواند تو را غرق کند در آغوشش ...
می ترسی؟
می ترسم
!